عاشقانه های یک تنها
سر به لاک خود فرو بردم تا مهربانی کرده باشم اما دریغ! فقط درد دیدم... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم، سکوت را فراموش میکردی، تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد. اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم، چشمهایم را میشستی و اشک هایم را با دستان عاشقت به باد میدادی. اگر می دانستی چقدر دوستت دارم، نگاهت را تا ابد بر من میدوختی، تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش ببرم. ای کاش می دانستی ، اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای از مرگ سخن نمی گفتی ، که این غریب تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد. ای کاش می دانستی ، اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم ، آنقدر که همه چیزم را حتی جانم را فدایت می کردم . همه ی آن چیزها که یک عمر برایش زحمت کشیده ام و سال ها برایش گریسته ام . اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم ، همه ی آن چیزهایی که تو را زندانی کرده اند رها می کردی، غرورت، قلبت،حرفت و ... دیگر نای نوشتنی نیست که تو خود باید بدانی که چقدر دوستت دارم و تو زیباترین جهان برای منی، منی که عاشقت هستم و دوستت دارم برای همیشه. اینجا آسمان ابری است آسمان دلم میبارد امشب آسمان دل قصد بند آمدن ندارد امشب از غم نبودن تو گریه کردم، تو ندیدی...!!! تقدیم به کسی که با تمام وجودم دوستش دارم. (ا) مغزم داره منفجر می شه ! قلبم داره از کار میوفته ! سرم درد میکنه ! اصلا خوب نیستممممممممممممممممممممممممممممم! آرزوی مرگ کردممممممممممممممممممممممممممممم! میخوام خودمو از یه ارتفاع بلند بندازم پایین تا مغزم بپاشه رو زمین و تموم شه زندگیم...!!! خدایا چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زندگی یعنی، آغاز رفتن ، رو به نیستی زندگی یعنی، فریب خود، فریب اذهان عمومی! زندگی یعنی، خوراک، دوان شدن زندگی یعنی، شعر من! بی قافیه، بی مفهوم ناب! زندگی یعنی، حس به کوچک شدن... مرگ یعنی، آغاز روشنایی و نور مرگ یعنی، نشستن کنار نیلفر آبی در مرداب مرگ یعنی، استشمام بوی خاک باران خورده مرگ یعنی، لذت شهوت های جهان مرگ یعنی، رسیدن به آزادی مطلق مرگ یعنی، تابش نور به ذهن تاریکی ها مرگ یعنی، آواز دلنشین بلبل بر درخت درشادي ات آنقدر مي تپيدم تا خود تنهايي مرا درك كني ،
آنگاه در من لانه اي مي ساختي و خود را پرنده سبكال انديشه ام قرار مي دادي و در درونم جاي مي گرفتي تا بفهمي كه با تمام وجودم فرياد مي زنم دوستت دارم. دوست داشتم تا قطره اشكي بودم تا در گوشه اي از چشمان زيبايت سرازير مي شدم و بر گونه هايت مي گذشتم و لبانت را آنقدر مي بوسيدم تا بداني چقدر دوستت دارم وحال اينكه چشمانت را قاضي ، نگاهت را دادگاه ، و لبانت را هيأت منصفه قرار بده و مرا در زندان عشقت به حبس ابد محكوم كن ولی بدان که حکم اعدام است لایق این عاشق در روزگاری که وفا نیست صمیمیت و محبت پوچ و تهی گشته و هر کس در پی مناعفش به هر سو سرک می کشد کجا رفتند آن نامداران وفا دار که تا ابد الدهر در پی عشقی پاک چون پروانه گرد شمع عاشقی می گشتند و می سوختند ؟
کیست که بداند چه می گویم می دانم لبخند تلخی بر لبانت جاریست و در این اندیشه ای که این دل سوخته در پی شیرینی خود می نویسد اما افسوس که تنها و تنها تو نیستی که دچار فریب و ایجاز نوشته های من را خورده ای من می نویسم از دل تا که نشیند بر دل زخم خورده همچون این دل - اما کجا دل زخم خورده ای چون دل من
گفتی بنویس نوشتم اگر بخواهی تا سریا می نویسم تا جای شکوه و گلایه در دوستیمان نباشد درازای مطلب نیست ملاک - مهم آن است چه و که نوشته باشدش
گر توهم وفا نکردی نداری تقصیری که امروزه وفاداری نمانده تا چون مجنون در پی لیلی بماند.
| Design By : Night Skin |


